|
داستان کوتاه:اتاق 110
۱۲ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۲۳:۳۸
نویسنده :میرمهدی گل آراء تقدیم به دوست نازنین روزنامه نگارو نویسنده جانباز آسیدرضا علوی آسید رضا همیشه خدا خوردم کردی،وقتیکه تو محله سر بازی فوتبال یارکشی میشد و اولین نفر تورو انتخاب میکردن و من میموندم و یه دنیا حسرت ونفرت،خیلی دلم میخواست یک بارهم که شده اول منو انتخاب کنن ،اما همیشه اولین نفر توبودی ومن باید تا آخرین نفر صبر میکردم،یا وقتیکه موقع تعطیلات سرکوچه بساط باقلوا پهن میکردیم بازم همه دور بساط تو جمع میشدن و همون اول صبحی سینی تو خالی میشد و من باید تا آخر شب سر بساط میموندم آخرش باز هم نصف باقلواهام میموندن رو دستم، نمیدونی چقدر خورد میشدم وقتی با اون سینی نیمه پر برمیگشتم خونه درحالیکه تو چند بار تا شب سینیتو خالی و پر میکردی،یا اصلا میدونی وقتی هرسال رفوزه میشدم چقدر سرکوفت نمره های تورو بهم میزدن؟یا وقتیکه یک ضرب از دانشگاه قبول شدی چقدر منو خورد کردی؟مگه ما از بچگی باهم بزرگ نشده بودیم چطور دلت میومد همیشه اول باشی و منو خوردم کنی؟دیگه تحملتو نداشتم سیدرضا ،وقتی تو بانک ملی استخدام شدی و من باید هرروز پولهای اوسدامو میاوردم تو شعبتون خیلی دلم میگرفت حتی اونوقتهائیکه نمیذاشتی تو صف باشم و کارمو قبل از دیگران انجام میدادی باز دوزاریم می افتاد که ته دلت میخوای خوردم کنی وخودتو برخم بکشی.گذاشتم رفتم آسید رضا دیگه هم ندیدمت اما تصمیم گرفتم آدم بزرگی بشم کسی بشم که دیگه عمرا نتونی خوردم کنی،تااینکه امروز صبح کارم توی اتاق 109 تموم شد و بهم گفتن که آخرین امضا رو هم که تو اتاق 110 بگیرم کارم تمومه اما وقتی فهمیدم آخرین امضا رو تو باید بزنی زیر پرونده هم خوشحال شدم هم اینکه دلم لرزید.شده بودم اون کسیکه میخواستم ،کسیکه دیگه پیش تو کم نمیاورد،کسیکه بیشتراز آدمهای زیردستت کارگر داشتم تو کارخونم،میدونستم که خیلی ازت سرترم اما راستشو بخوای بازم ته دلم میترسیدم،میترسیدم که باز یه آس پنهون داشته باشی تو دستت و آخر سر روکنی،که بازم خوردم کنی ،که بازم یه جوری حالمو بگیری که عمرا فکرشم نکرده باشم ،اومدم تا اتاقت خیلی دلم میخواست بعد اینهمه سال ببینمت و یه دست و پنجه ای باهات نرم کنم و بهت نشون بدم که کی شدم؟،ازخودم خیلی مطمئن بودم اما وقتی دیدم چه برو بیائی داری واس خودت ته دلم خالی شد ،آخرسر از خیر روبرو شدن باهات گذشتم و پرونده رو دادم دست رئیس دفترت که امضا رو بگیره وبرگردونه ،اما برگشت و پرونده رو بهم داد و گفت که میخوای منو ببینی ،هول برم داشت ،میدونستم اونقدر از خودت مطمئنی که خواستی منو ببینی وگرنه بادیدن پروندم دوزاریت افتاده بوده که با کی طرفی؟اما برای یه بارهم که شده باید شکستت میدادم ،تصمیمو گرفتم ،عزممو جزم کردم ،اراده کردم هرجورکه بخوای خوردم کنی کم نیارم،هرجوری که بخوای تحویلم نگیری منهم تلافی کنم ،وقتی اومدم تو و اون عینک آفتابی رو دیدم روچشت فهمیدم که خیلی خالی شدی اونقدر ازدرون خالی شدی که تو اتاق بسته هم میخوای باعینک کلاس بذاری ،یه خورده خیالم راحت شد،اما وقتی که بپام بلند نشدی و اسممو صدا نکردی یه خورده ترسیدم فهمیدم که اونقدر بخودت اعتماد داری که باکیت نیست ازاینکه بپام بلند نمیشی ،راستش یه خورده هم دلم شیکست آخه ناسلامتی بچه محل بودیم اما منهم تصمیم گرفتم تحویلت نگیرم حتی نیومدم جلو میزت که باهات دست بدم ،فکرکنم توهم یه خورده حساب کاردستت اومده بود که من دیگه اون آدم سابق نیستم و چیزی از تو کم ندارم ،چائی رو هم که برام ریخته بودی نخوردم و اومدم بیرون اما هنوز گیچ این بودم که چرا صدام کردی تو ،راستش یه خورده هم دلم میخواست که همچین بغلم کنی و هر چی تو گذشته بوده ازدلم درآری،امانکردی آسید رضا نکردی و خون بجگرم کردی بازم،بیشتر دلگیر شدم ازت ،دیگه مطمئن شده بودم که صدام کردی تو اتاقت که بازم خوردبشم ،اما نشده بودم هنوز و ازاین بابت خوشحال بودم ،تااینکه برگشتم و دیدم پشت سر من ازاتاق زدی بیرون ،آسید رضا همونجا بود که بازم خورد شدم وقتی رو ویلچردیدمت ،وقتی دیدم داری گریه میکنی و فقط نصف صورتت خیس میشه ،وقتی فهمیدم یه چشمت مصنوعیه ،وقتی دیدم نمیتونی صحبت کنی ،وقتی... نظرات (14)
مهدی:
سلام ارسال شده توسط مهدی | 16 بهمن 1388 2:41 بֽظֽ ارسال شده در 16 بهمن 1388 14:41
مهدی:
حالا دیگه چیزی برای گفتن ندارم ارسال شده توسط مهدی | 16 بهمن 1388 2:50 بֽظֽ ارسال شده در 16 بهمن 1388 14:50
مالزی نشین (مانیا):
عمو چرا کامنت دونی رو می بندی ، مشتریا رو پاس میدی اینور!!!؟ اِ... خب لابد بوی نفت میده دیگه!! :D ارسال شده توسط مالزی نشین (مانیا) | 16 بهمن 1388 3:32 بֽظֽ ارسال شده در 16 بهمن 1388 15:32
نیکابان:
راستش عمولی برای ما جماعت تنبل خوب تدبیری به کار بردی!!! ارسال شده توسط نیکابان | 16 بهمن 1388 5:02 بֽظֽ ارسال شده در 16 بهمن 1388 17:02
مونا:
چشام پر شد... خیلی قشنگ بود و ... نبندیا نظراتو ملت دپرس میشن رحم کن عمولی جون... ارسال شده توسط مونا | 16 بهمن 1388 5:49 بֽظֽ ارسال شده در 16 بهمن 1388 17:49
مهدی:
سلام جناب عمولی ارسال شده توسط مهدی | 16 بهمن 1388 7:33 بֽظֽ ارسال شده در 16 بهمن 1388 19:33
محمد:
واقعا جالب بود... جدا عالی بود... آفرین و مرسی ارسال شده توسط محمد | 17 بهمن 1388 0:49 قֽظֽ ارسال شده در 17 بهمن 1388 00:49
کاکه تیغون:
اندوهگینم ساختی عمو ارسال شده توسط کاکه تیغون | 17 بهمن 1388 8:56 بֽظֽ ارسال شده در 17 بهمن 1388 20:56
ساناز:
چرا پرت شدم اینجا برای جواب دادن،،، در هر صورت عالی بود ارسال شده توسط ساناز | 17 بهمن 1388 9:12 بֽظֽ ارسال شده در 17 بهمن 1388 21:12
گیتی:
سلام. مرسی از کمک و راهنمائیتون. ارسال شده توسط گیتی | 17 بهمن 1388 11:20 بֽظֽ ارسال شده در 17 بهمن 1388 23:20
مهدی:
سلام جناب عمولی + + + + + + + + + + ارسال شده توسط مهدی | 18 بهمن 1388 9:47 بֽظֽ ارسال شده در 18 بهمن 1388 21:47
رضوان:
اين سومين كامنتيه كه براتون(قبليا ارسال نشد) مي نويسم حيف اون كامنتاي قشنگ كه ديگه واقعا حسش رفت كه دوباره بنويسمشون!در ضمن از روي بچگي و ندانم كاري يه امتياز بهتون دادم البته جاي دوري نميره اما به هرحال...اگه اين ارسال نشه... ارسال شده توسط رضوان | 19 بهمن 1388 2:41 بֽظֽ ارسال شده در 19 بهمن 1388 14:41
فرید فرج وند:
سلام عمولی . با عرض مغذرت این مطلب فوری و ضروریه اگه میشه زود بزار تو وب ارسال شده توسط فرید فرج وند | 25 بهمن 1388 11:03 قֽظֽ ارسال شده در 25 بهمن 1388 11:03
آ سید رضا علوی:
سلام مهدی جان این بار دوم است که ما را مورد لطف و عنایت خود قرار میدهی ما زمین خورده مرامت هستیم ارسال شده توسط آ سید رضا علوی | 27 بهمن 1388 9:23 قֽظֽ ارسال شده در 27 بهمن 1388 09:23 |
وبلاگهاي بانكي وب سایتهای بانكي سایتهای تخصصی روابط عمومی آخرین نوشته ها بایگانی ماهانه |
|
تمامی حقوق این وبلاگ برای بانک ملی ايران محفوظ است
Copyright © 2008 Bank Melli Iran, All rights reserved |