بیهوده چه خوش میتازیم!!!
نوشته شده توسط میرمهدی گل آراء در تاریخ: ۰۴ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۲۰:۱۲

نویسنده:میرمهدی گل آراء

2812_orig.jpg
تصویر فوق توسط فضاپیمای ویچر از زمین گرفته شده است،تصویری که مدتهاست تحت عنوان نقطه آبی رنگ پریدهمورد بحث محافل مختلف فلسفی،علمی و... است،شاید تابحال هیچ تصویری اینگونه گستاخانه غرور ابلهانه نوع بشر را به چالش نکشیده باشد و منیتهایمان را و حقارت وصف ناپذیرمان رابباد تمسخر نگرفته باشد،لحظه ای اگر تامل کنیم همین نقطه ناچیز محل نگهداری تمامی تاریخ ماست ،تمامی شادیها،غمها،فتوحات ،کشورگشائیها،خونریزیها،لشکرکشیها،دوست داشتنها و نفرتهای ما،حال آنکه همین مکانی که به زعم بسیاری از مازمینیان چنان عظیم و ارزشمند جلوه میکند که بخاطر تصرف تنها بخش کوچکی از آن حاضریم جنایتها کنیم ،خونها بریزیم،دروغهابگوئیم،دلها بشکنیم و مرتکب هزاران هزار اعمال غیر انسانی گردیم، دربرابر عظمت هستی چنان ناچیزست که بمانند ذره ای معلق و بیپناه حتی قادر به حفظ تعادل و امنیت خود هم نمیباشدو آنچه آن را قرنهاست ایمن ساخته و برمدار خود برقرارنموده ،فقط و فقط قانون و لطف خداوندیست که روزانه شاید دهها بار فراموشش میکنیم!!!

چقدر وسوسه انگیزاست تملک کره زمین و چه افتخارآمیزاست که ارباب کل زمین باشیم ،لحظه ای تصورکن اگر مالک کره زمین بودی چه احساس خوبی داشتی؟حال آنکه همین کره زمین همین نقطه رنگ پریده ایست که اگر همین الان انگشت سبابه ات راروی تصویرش بگذاری تماما از صحنه هستی محو خواهد شد و چیزی از آن نمایان نخواهد بود،احمقانه نیست که بخاطر تصرف چنین نقطه ناچیزی از اصلیت ملکوتی خویش دورشویم؟حال باهمان مقیاس آیا بینهایت احمقانه تر نیست که بخاطر تملک تنها بخشهای کوچکتری از آن که درواقع "ناچیز بتوان بینهایت "هم نیستند خودرا از مقام انسانیت پائین بکشیم؟

املاک شخصیت چقدر باشد که تو احساس عظمت بکنی؟؟؟؟؟؟بزرگتر از کل کره زمین هم میتواند باشد؟بزرگتر از همین نقطه ای که الان در زیر انگشت سبابه ات ناپدید شده؟

و یا تصدی و ریاست کدامین اتاق ،میز،ویا مقام بنظرت آنقدر می ارزد و میتواند جاه طلبیهای بی پایان تورا ارضا کند که بتوانی دروغها بگوئی؟دلهابشکنی؟حق ها ناحق کنی،خیانتها بکنی،چاپلوسیها نمائی ،توطئه ها بچینی و فتنه ها راه بیندازی و عذاب و مصیبت دنیا و آخرت را پذیرا باشی و درنهایت اینکه افتخار انسان بودن و عنوان اشرف مخلوقات بودن را ازخود سلب نمائی؟

این تصویر تاکیدی است جسورانه بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر بایکدیگر،عشق ورزیدن به خلق الله و دور کردن تمامی منیتها ،نفرتها و طغیانهائی که روزانه با آنها درگیریم!!!

و هشداریست جدی که بیهوده چه خوش میتازیم.

تصوری که بادیدن این تصویر در ذهنم نقش میبندد اینست که ما ساکنان این کره خاکی همانند موجوداتی میکرسکوپی بر روی یک ذره بینهایت کوچک درحال شاخ و شانه کشیدن بریکدیگریم...

بیجا ندیدم داستانی را که با همین مضمون سالها پیش پس از واقعه 11سپتامبر نوشته بودم با همدیگر بازخوانی نمائیم:

داستان کوتاه :آئینه های موازی

- مرد دانشمندبرای اینکه باهم قاطیشون نکنهُ اسم اون وریهارو گذاشته بود "قدبلندها" چون قدشون بلندتراز این وریها بود. اسم اینوریها رو هم گذاشته بود"قدکوتاه ها" . دعوای سختی بین"قدبلندها"و"قدکوتاه ها" درگرفته بود.اما نه ُانگار دعوا نبود ُیه جنگ درست وحسابی بود. چند وقت پیش دوتاساختمون بلند"قدبلندها" خراب شده بود وانگار دعوا سرهمین موضوع بود ُچون "قدبلندها" تقصیر رو انداخته بودند گردن "قدکوتاه ها" . اما مرد دانشمند می دونست که کار اینها نیست. خودش دیده بود که چند نفر از خودشون اینکارو کرده بودن.اولش فکر کرده بود لابد اونها هم بخوان دوتا از ساختمونهای بلند اینها رو خراب کنن. اما اینها که هیچ ساختمون بلندی نداشتند. وضع "قدبلندها "از "قدکوتاه ها" خیلی بهتر بود. سوار چیزهایی می شدند که می تونستند روهوا راه برن . اما اینوریها فقط می تونستند این ور اون ور بدوند. اوناه هر روز از آسمون به این ور حمله می کردند ویه چیزهایی می انداختند پایین که چند تا ساختمون رو باهم خراب می کردند. دیدنش وحشتناک بود .بیچاره اینوریها از وضعشون معلوم بود که گشنگی زیاد کشیدند. موجودات بدبختی بودند . زن وبچه ها جیغ می کشیدند ومردهاشون هیچ کاری از دستشون ساخته نبود . اونوریها هروقت حمله می کردند ُاینوریها هول ورشون میداشت. بعضی هاشون فرار میکردند . اما جای دوری نمی تونستند برنُ چون چیزهایی که می ریختند روسرشون همشون رو ناکار میکردُ یامی مردند ُ یا زخمی میشدندُ یا می سوختندُ یادیوونه می شدند. اونهایی هم که زنده می موندن جیغ می زدند وگریه می کردند.دنبال خونوادشون می گشتند اما فقط بدنهای تیکه پاره وسوخته اونها رو پیدا می کردن. خیلی دردناک بود.نمی شد نگاه کرد.یکی از "قدکوتاه ها" دیگه صبرش تمام شده بود . همه خونوادش سوخته بودند. خودش هم از ترس داشت می لرزید. پیر بود .گشنه اش بود.سردش بود. یک لحظه نگاهی به طرف بالا کرد وچیزی گفت .دانشمند نگاه کردنش به بالارو دید اما نفهمید چی داره میگه . دیگه طاقت نیاورد عصبانی شده بود .سرخ سرخ شده بود از پشت میکروسکوپ بلند شد . میکروسکوپ رو کشید کنار می خواست برگ رو از روی گیاه بکنه اما فقط اون قسمت از برگ رو که تشکیلات "قدبلندها" روش بود جدا کرد .تیکه تیکه اش کرد .کمی هم اسید ریخت روش . بازدلش خنک نشد.سوزوندش.خاکسترش کرد.عجب موجوداتی بودند.از وقتی دوستش این گیاه روبهش داده بودتامرضشو پیدا کنه این موجودات رو کشف کرده بود اما دیگه نمی خواست کوچکترین اثری ازشون باقی بمونه.نسلشون را از بین برد.
دانشمند تا اون موقع تا اینحد بیرحم نشده بود.همیشه به دیگران خدمت میکرد .درسته اینجا صبرش تموم شد ویه همچین کاری کرد اما ممکن بود بازهم از این کارهابکنه.حیف بود خراب بشه .نویسنده خیلی دوستش داشت.تصمیم گرفت قبل از اینکه دوباره جنایت بکنه زندگیشو تموم کنه وداستان را بامرگ اون ادامه بده.
*
دیگه خسته شدم احساس می کنم تاهمین جا کافی باشه.همه کارخودشون را خوب انجام دادن.فکر میکنم وظیفه نویسنده هم تموم شده. دیگه کاری باهاش ندارم .بهتره یه جوری ازداستان بره بیرون.
*
یه روز صبح نویسنده میبره داستانشو چاپ کنه اما توراه تصادف میکنه ومی میره...
<<پایان>>

  • Currently 0/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نوشته شده توسط: میرمهدی گل آراء | لینک ثابت






نظرات (4)

همکار:

عمولی جان سلام
ازدیروز که مطلبتو خوندم هنوز تو شوک هستم.توکه همیشه انرژی میدادی با نوشته هات چرا اینقدر نهیلیستی نوشتی؟خیلی افسرده شدم عمولی خیلی.
-----------------------------------------------------------------------
پاسخ:چرا قربونت برم؟میخوای یه چن تا شیرین کاری انجام بدم حالت جا بیاد؟میخوای رو دستام رابرم؟یا صدای خروس دربیارم:)))

ارسال شده توسط همکار | February 28, 2010 16:25


امیر حسین:

عمولی عزیز دستت درد نکنه.مطلبت مثل نوش دارو بود برام.الان چند وقته سر یه موضوعی با معاونم درگیرم.اما راستش چند وقتی بود که میخواستم از خیر اختلافمون بگذرم و قضیه رو حل کنم اما غرورم اجازه نمیداد.ممنونم از اینکه این تلنگررو بهم زدی.
-----------------------------------------------------------------------
پاسخ:خیلی چوخلصیم عسییییییس دلٰ میگم حالا که با یه تلنگر کوچولو اینخده حالت جااومده میخوای یه پس گردنی تووووووپ بزنم حالشو ببری؟؟؟؟:)

ارسال شده توسط امیر حسین | March 4, 2010 13:37


عبدالرضا شکری:

سلام ..عزیز دل!
این متن یه چند ساعتی آدمو توی حالت خلسه میبره!
چند تا حرکت سنگین رزمی یاد گرفته بودم ، قصد داشتم هر وقت دیدمت امتحانشون کنم! ولی با خوندن این مطلب از تصمیمم منصرف شدم! هر چی فکر کردم متوجه شدم هنرنماییم از فضاپیمای ویچر دیده نمیشه ، بی خیال شدم!
-----------------------------------------------------------------------
پاسخ:نزن بابام بجه که زدن نداره که آخه(آیکون یکعدد عمولی بسیار مشوش):(((

ارسال شده توسط عبدالرضا شکری | March 8, 2010 19:46


همکار شعبه تبریز:

سلام بر عمولی عزیز.مطلب خوب و بجائی بود،مخصوصا در این ایام که همه بیخود و بیجهت به جان همدیگر افتاده اند ،راستش شعبه ماهم ازاین قائده مستثنا نیست و همین درگیریهای شخصی و قدرت نمائی های مرسوم شعب دیگر اینجا هم وجوددارد ،ازخدا پنهان نیست از شما چه پنهان که منهم ازاین قائده مستثنا نیستم اما واقعا بعدازخواندن این مطلب چند ساعتیست که بفکر فرورفته ام و از آنهمه کارهای احمقانه ای که روزانه مرتکب میشویم هم میخندم و هم میگریم.خدا میداند برای نشان دادن قدرتمان چه کارهائی که نمیکنیم ولی حق باشماست آخرش میخواهیم کجارا بگیریم؟برای خودم و همه همنوعانم واقعا متاسفم.
درمورد داستانتان هم همینقدر میتوانم بگویم که موضوع بسیار جالب و تکاندهنده ای انتخاب کرده اید و در تحقیر نمودن قدرتهای زمینی بسیار موفق بودید ولی احساس میکنم کمی باید نثر داستانتان را عوض نمائید.لحن محاوره ای با کل داستانتان همخوانی ندارد ،پایانبندی داستانتان فوق العاده است و از این خلاقیت شما بسیار لذت بردم البته جسارتم را حتما خواهید بخشید عمولی جان چون میدانم که اینگونه اظهار نظرها در حضور شما زیره به کرمان بردن است اما ازآنجائیکه منهم آشنائی مختصری باعناصر داستان دارم فقط خواستم که درسهایم را تحویل داده باشم اگر نظرم نادرست بود حتما تذکر بدهید چون خوشحال میشوم مطلب جدیدی یاد بگیرم.
دوستتان دارم و آرزوی موفقیت روزافزون برای شما و خانواده محترمتان دارم.
-----------------------------------------------------------------------
پاسخ:سلام و درودفراوان برشما همکار ادیب و تیزبین.بسیار سپاسگذارم از نقد ارزشمندتان و باید عرض کنم که ایرادتان کاملا وارداست ٰواقعیت این بود که درزمان نوشتن این داستان بقدری با حس وقایع درگیر بودم که نثر از دقت کافی برخوردار نگردید و توان بازنویسی هم نداشتم چون هرزمان که خواستم بازنویسیش کنم بقدری صحنه های دردآور آن زجرم میداد که نمیتوانستم بازنویسی اش کنم و نثر بین حالت محاوره و مکاتبه گیج میزند.بسیار خوشحالم که این وبلاگ چنین خواننده های تیزبین و فهیمی دارد.دست بوستان هستم و منتظر نقدهای آتیتان انشاءالله.

ارسال شده توسط همکار شعبه تبریز | March 10, 2010 16:44


ارسال نظر

(اگر پیش از این نظری ارسال نکرده اید، موافقت دارنده سایت برای نمایش نظر شما لازم می باشد. تا آن زمان، نظر شما نمایش داده نمی شود. از صبر شما متشکریم.)