صفحه اول / اسفند 1388
بیهوده چه خوش میتازیم!!!

نویسنده:میرمهدی گل آراء

2812_orig.jpg
تصویر فوق توسط فضاپیمای ویچر از زمین گرفته شده است،تصویری که مدتهاست تحت عنوان نقطه آبی رنگ پریدهمورد بحث محافل مختلف فلسفی،علمی و... است،شاید تابحال هیچ تصویری اینگونه گستاخانه غرور ابلهانه نوع بشر را به چالش نکشیده باشد و منیتهایمان را و حقارت وصف ناپذیرمان رابباد تمسخر نگرفته باشد،لحظه ای اگر تامل کنیم همین نقطه ناچیز محل نگهداری تمامی تاریخ ماست ،تمامی شادیها،غمها،فتوحات ،کشورگشائیها،خونریزیها،لشکرکشیها،دوست داشتنها و نفرتهای ما،حال آنکه همین مکانی که به زعم بسیاری از مازمینیان چنان عظیم و ارزشمند جلوه میکند که بخاطر تصرف تنها بخش کوچکی از آن حاضریم جنایتها کنیم ،خونها بریزیم،دروغهابگوئیم،دلها بشکنیم و مرتکب هزاران هزار اعمال غیر انسانی گردیم، دربرابر عظمت هستی چنان ناچیزست که بمانند ذره ای معلق و بیپناه حتی قادر به حفظ تعادل و امنیت خود هم نمیباشدو آنچه آن را قرنهاست ایمن ساخته و برمدار خود برقرارنموده ،فقط و فقط قانون و لطف خداوندیست که روزانه شاید دهها بار فراموشش میکنیم!!!

ادامه»

تاریخ: ۴ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۲۰:۵۸ | لینک ثابت | نظرات (4)


جملاتی از غلومی!!!

نویسنده:میرمهدی گل آراء

حسن !حسن!حسن!حسن!...
گرفتی چی شد؟خوب توضیح میدم الان ٰاین کل درسی بود که از غلومی گرفتم ٰحالا میگی غلومی کیه؟چراغلومی؟...خوب حق داری چون همیشه عادت داریم از ارسطو و سقراط و انیشتین و یونگ و آدام اسمیت و بقیه بزرگان جملات ارزشمندی بشنویم و نقل کنیم ٰاما گاهی اوقات از توی سخنان همین مردم کوچه بازار هم کلی میشه حرفهای بدردبخور یادگرفت.
چند وقت پیش که بارون شدیدی تو شهرمون میبارید موقعی که داشتم میرفتم خونه خواستم یه چند نفر از کسانی رو که زیر بارون مونده بودن و ماشین هم گیرشون نمیومد سوار کنم که تا یه مسیری برسونمشون ٰکه اتفاقا فقط همین غلومی باهام هم مسیر بود که میخواست بره طرف ترمینال وقتی سوارش کردم متوجه شدم از هموطنان عزیز شیرازیمون هستش که خیلی وقته در کرمان زندگی میکنهٰ و شلوغی خیابونها و ترافیک خیلی شدید فرصتی پیش آورد که از هردری بتونیم گپ بزنیمٰ مخصوصا که باشنیدن اسم کرمان یاددوران دانشجوئیمون توی اون شهر زیبا و مردمان خونگرمش افتادم و دیگه سر صحبت خودبخود بازشدٰاسمش غلامرضا بود اما غلومی صداش میکردن از هرچیزی صحبت کردیم ٰازخیابونهای کرمان که کلی خاطره داشتم ازمحل کارش و همه و همه تاآخرسر نوبت رسید به مسئولین استانشون چون موقعی که کرمان بودم چند تن از مسئولین خوب کرمان رو میشناختم و درجریان خدمات زیادی که در آباد شدن استانشون انجام میدادند بودم ازش پرسیدم
-

ادامه»

تاریخ: ۲۱ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۲۲:۰۰ | لینک ثابت | نظرات (4)


بهارانه

نویسنده:میرمهدی گل آراء

norooz_logo_.jpg

به پایان آمد این دفتر
حکایت همچنان باقیست.

سلام و درود فراوان خدمت تمامی همکاران عزیزترازجان و زحمتکشان عزیز که در این ایام پایان سال در راه خدمت صادقانه به ملت عزیز و قدردانی از محبت های آنان لحظه ای ازتلاش شبانه روزی دریغ نکردندٰچه بسیار شاهد بودم که همکاران عزیز در ساعاتی که میباید به استراحت در کنار خانواده اختصاص میدادندٰ به شعب مراجعه کرده و مشغول شارژ و پولگذاری دستگاه های خودپرداز بودند و چه بسا همکارانیکه حتی با اتمام ساعت کاری به دلیل حجم بالای مراجعین بدون هیچ خستگی و شکایت وبا چهره ای خندان و قلبی مالامال از احساس و مهر صادقانه مشغول انجام امورات هموطنان عزیز بودند.همیشه این روزهای پایانی سال در شعب بانک ملی دیدنیست ٰبودن درکنار همکاران لذت بخش است و همه جا بوی زندگی ٰطراوت و مهربانی میدهدٰبی اغراق میتوان گفت که نوروز قبل از همه میهمان شعب بانکها و دلهای کارکنان زحمتکش آن است و نمیتوان کارمند بانکی یافت که بوی نوروز را حتی یک ماه مانده به عید استنشاق ننماید و دیگران را نیز در این شعف و احساس لطیف سهیم نگرداند.
...

ادامه»

تاریخ: ۲۵ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۲۲:۵۵ | لینک ثابت | نظرات (17)